کوچه تنهایی
 
 

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1390 :: 1:56 PM ::  نویسنده : ماهور

چیزی ندارم که بنویسم فقط....

برام دعا کنید خیلی.....

میخوام برم ....

هروقت میام اینجا فقط بو غم میده....

هرچی مینویسم همش غمه.....

میدونم خستتون کردم شرمندتونم  که اعصاب شمارو هم داغون کردم....

شما دوستای خوبی بودید....

میخوام دیگه حرف نزنم یه سکوت کنم قد دنیا....

میگن که حرف بزن تا شایدآروم شی میگن که حرف نزنی میمیری سکته میکنی...

اما بسه دیگه هرچی گفتم...

هیچ کس که نفهمید حرفمو....

میرم دوستای گلم نمیدونم تا کی فقط تا وقتی که....

تا روزی که شاد شم شم....

میرم تازمانیکه وقتی دوباره خواستم آپ کنم دیگه از غم نگم....

خستم بخدا خیلییییییییییییییییییییییییی

دلم میخواد فریاد بزنم اما اینجا :هیس......

وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اگه خواستید نظر بزارید میا جواب میدم.....

دوستون دارم......

خدا حافظ......

برام دعا کنید خیلی که یه روز به اون چیزی که میخوام برسم وشادی واقعی رو تجربه کنم...

ودیگه این روزای کذایی تکرار نشه خواهش میکنم دعا کنید.....

بای



جمعه 12 اسفند ماه سال 1390 :: 4:35 PM ::  نویسنده : ماهور

سلام خسته شدم خیلی....

از بودنای الکی....

نمیدونم چجوری میشه شاد بود....

اینجا بو غم میده....

خدا جون بیا دستمو بگیر از این دنیا ببر خدا جون بیا ببر که دیگه نای نفس کشیدن ندارم...

وای خدا

کجایی که که فقط با بودن تو آروم میشم...

کاش دنیا رو هیچ وقت نمی آفریدی خدا کاش...

خدا جون خوابم میاد یه خواب ابدی...

یه خوابی که بیدار شدنی در کار نباشه...

هستی خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم بنده گنهکاری که جز تو هیچ کس نداره....

خدا جون مرگ زهره بیا تموم کن بیا و یه کاری بکن دنیا اونی باشه که من میخوام میشنوی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بیاو صدامو که دیگه در نمیادو بشنو......

برام دعا کنید خیلی دعا کنید.....................



پنجشنبه 11 اسفند ماه سال 1390 :: 1:47 PM ::  نویسنده : ماهور

دلم از همه چی گرفته....

حالم از همه چی بهم میخوره

میخوام بمیرم اما مردن مرگ هم برا زهره زیاده.....

دلم محکوم شده به تنهایی وتحمل....

خدا حوصله داری باهات بحرفم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه من از زندگی تو چی خواستم که ازم دریغ کردی ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا جان تا کی صبر تحمل که همه چی درست شه ها؟

خدا جون چند سال دیگه باید تحمل کنم که خنده سهم من شه؟؟؟؟؟؟؟؟

خداجان بیا دستمو بگیر از این دنیا ببر از این شهر ببر هوای اینجا سنگینه.....

وای خدا میدونی چند ساله که با گریه میخوابم وبا گریه بیدار میشم؟

خدا تو که همدم شبام بودی تو که با سکوتت همه این روزا رو دیدی بگو که چقدر دیگه باید تحمل کنم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا جون از بس گریه کردم چشام ضعیف شده همش سیاهی میره.....

خدا جون مگه من چند سالمه که باید این همه غمو تحمل کنم؟؟؟؟؟؟؟

خدا جون یه کم انصاف خوبه....

بخدایی خوت خیلی سخت....

میگی شاد باش اما چجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا میخوام یه مشکلو درست کنم یکی بدتر جاش میاد.....

چی بگم که حالو روزمو بفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا از وقتی یادمیادتو سکوت کردی....

من با غم بزرگ شدم از وقتی که بچه 5ساله بودم....

تا الان که.....

خدا جون دیگه چن سال صبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما هرسال که بزرگتر میشم غمام بزرگتر...

خدا جان پس شادی کی سهم من میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم لک زده برا اینکه یکی تو این دنیای خاکی منو دوس داشته باشه از ته دلش.....

دلم لک زده برا یه دوست داشتن واقعی....

خدایا خیلی سخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی توقع زیادیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم لک زده برا یه روز شادی یه روز اونجوری که میخوام....

توقع زیادیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



پنجشنبه 4 اسفند ماه سال 1390 :: 2:02 PM ::  نویسنده : ماهور

سلام...

چند وقته که میخوام بیام آپ کنم اما دلم....

هنوزم همون حسو دارم اما یه کم بهتر....

میدونیدچیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه جورایی تنفرکل وجودمو گرفته......

همین حس باعث شده الان زنده باشم....

تصمیم گرفتم بشینم حسابی درس بخونم شاید اینجوری سرم گرم شه ویه کم فراموش کنم...

نمیدونم چی میخوام....

فقط میدونم یه چیزایی کمه اما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!

بیخیال بزاریدغم همیشه هست.......

دیروز که داشتم از دانشگاه برمیگشتم اتوبوس وحشتناک شلوغ بود

چون خیلی ترافیک بود قبل مترو نگه داشت....

هوا خیلی سرد بود فقط میخواستم که زودتر برم....

وقتی که به مترورسیدم دیدم که ای وای کتابم نی.....

یه دفعه دیدم که کتابو تو اتوبوس جا گذاشتم...

واااااااااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیگه کاری نمیشد کرد...

تازه  دیروز گرفته بودم ...

اما مهم نی......




شنبه 22 بهمن ماه سال 1390 :: 12:37 PM ::  نویسنده : ماهور

این آخرین باره که میام اینجا مینویسم...

حالم از همه چیز بهم میخوره....

همه آدما دروغگو هستند..

خداهم دروغ گفت...

میخوام خودمو بکشم برام اصلا مهم نیست که یه راست میرم جهنم هیچی مهم نی....

لعنت به همه آدمای دنیا....

فردا صبح آخرین روزه برا زهره....

آهای آدمای لعنتی دیگه دست از دروغ گفتناتون بردارید....

از بس دلمو شکوندید دیگه نای حرف زدن ندارم...

مگه من از این دنیای لعنتی چی خواستم که مجازاتم اینه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شقایق دیگه حتی نمیخوام انتقام بگیرم.....

دیگه دوس ندارم هیچیو ببینم....

من رفیق نیمه راه نیستم تو رفیق نیمه راه بودی....دیشب جون دادم برات اما توهم مثل بقیه سکوت کردی...

محدثه جون کاش کاش میتونستم ببینمت واز نامردی روزگار برات میگفتم...

دیگه از هیچ چیز نمیترسم...

میرم که تو هم شاد باشی.... خداحافظ برای همیشه.....




   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 7801
                    
 
 
 
>

فرامرز اصلانی

دیوار

کد آهنگ میخوای؟!!

دانلود همین آهنگ " loop="-1">